خواجه امام ظهير الدين نيشابورى / ابو حامد محمد بن ابراهيم ت 599

30

سلجوقنامه ( وذيل سلجوقنامه محمد بن ابراهيم ) ( فارسى )

و پيشواى دهاء بنى آدم برجملهء سلطنت بعد از وفات پدرش بامكان برادر كهتر مهتر برو دستور شد و ملك و لشكر و رعيت او را مسلم گشت برأى صائب و عزم نافذ و حسن كفايت نظام الملك حسن را و اگرچه ملكشاه وليعهد جاى پدر بود اما طالبان ملك بسيار بودند و چون از ديار خراسان ببلاد عراق آمد خصمى چون قاورد عمش از كرمان با لشكرى گران و عدت و آلت فراوان به قصد ملك‌گيرى روى بعراق نهاده بود و جملهء ممالك خود را مسلم دانسته برظاهر قصبهء كرج ميان هردو گروه ملاقات افتاد و تا سه شبانروز مصاف كردند عاقبت حشم قاورد با شيران كوه نتابيد و قاورد منهزم شد و سببش آن بود كه از خيل ملكشاه سوارى بر شخصى از حشم قاورد زخمى زد كه از كمرگاه نيمه و بالاى او بگذرانيد سر و دوشها ازو جدا شد و كفل و رانها برپشت اسب بماند قاورد چون چنان زخمى مشاهده كرد فرار برقرار اختيار كرد روى بهزيمت نهاد و بدست حشم ملكشاه گرفتار آمد و چندان از خزائن و سلاح و سلب و متاع و قماش بدست ملكشاه افتاد كه در حدوعد نيايد و از مصافگاه رو به راه نهادند بهمدان آمدند و ستوران لاغر را بحدود سيلاخور و لرستان شهر بروجرد بعلفخوار فرستادند و لشكريان تطاول مينمودند و تجاسرى ميكردند بنابر فتحى كه كرده بودند و سپاهى گران شكسته مواجب نان‌پاره افزون ميخواستند و در حضور نظام الملك بسهو لفظى برزبان راندند يعنى اگر اقطاع و مواجب ما زياده نخواهد بود سعادت سعادت سر قاورد باد نظام الملك قبول كرد كه امشب بگاه خلوت صورت اينمعنى برراى سلطان عرض دارم و مقصود شما ازو حاصل كنم شب را رمزى ازينمعنى با سلطان بگفت و صلاح و فساد آن كلمه برو روشن كرد سلطان بفرمود تا قاورد را شربت زهر چشانيدند و هردو چشم پسرش را ميل كشيدند روز ديگر كه لشكر بتقاضاى جواب باز آمدند گفت دوش ازينمعنى خبرى با سلطان نيارستم گفت كه متفكر و تنگدل بود و مجال سخن نمانده بسبب آنكه قاورد دوش از سر ضجرت و مهر زدن زهر از نگين انگشترى در مكيده بود سلطان بسيار از پازهر هندى و ترياق و سلسال بربرى بوى داد اما چون در اعضا و امعاء پراكنده بود و اجل رسيده نافع نبود جان بداد ايشان از استماع اين سخن متوحش و از حديث گذشته بترسيدند و جمله دم دركشيدند و بعد از آن كسى حديث مواجب و نان‌پاره